خرید اینترنتی بلیط هواپیما هاست لینوکس آلمان خرید عینک آفتابی اصل فروش کارتن خالی اسباب کشی کرکره برقی آگهی رایگان بلیط هواپیما
بستن تبلیغات [X]
نوشت های سارا
نوشت های سارا

شکستنِ ناخن خر است...

دیروز کلی وقت گذاشتم و ناخنای نازنینمو مرتب کردم و سوهان بکش و خوشگلشون کن،صبح پاشدم یکیش از بیخ و بُن شکسته بود نامردِ اُلاغ

شکستنِ ناخن خر است...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 106 ،

قبل تر ها، همیشه به این اعتقاد داشتم که هر چیزی رو بخوای و بخاطرش تلاش کنی،بهش میرسی.ولی یواش یواش که گذشت و من با جنبه های مختلف زندگی آشنا شدم،دیدم ضرب المثل خواستن توانستن است،همیشه صدق نمی کنه... .یه وقتایی هرچی هم سعی کنی و تلاش کنی،تا خدا نخواد هیچ اتفاقی نمی افته و به اون هدفی که داری نمیرسی.برای مثال یه آرزویی که داشتم چی بود؟ راهنمایی-دبیرستان که بودم،خونه قبلیمون،پدری یه شومینه ی خیلی خوشگل براش ساخته بود.اون موقع زمستونا برفم میبارید؛ مثل حالا نبود تو زمستون از فرط گرما خاک بباره!برف میومد و ما شومینه رو روشن میکردیم،هرچند گازی بود و حال ما هم چندان بزرگ نبود ولی پرده ها رو که کنار میزدی،برفِ بیرون و گرمای توی خونه خیلی حس خوبی به آدم میداد ولی من همیشه استرس درس رو داشتم و یکی از آرزوهام که از صمیم قلب میخواستم از بالقوه به بالفعل تبدیل بشه،نشستن کنار اون شومینه بود توی زمستون و خوردنِ یه لیوان نسکافه و خوندنِ رُمان بود بدون استرس درس و مدرسه... !گذشت و گذشت و من تنها روزنه ی امیدم برای این آرزوم این بود که درس بخونم،برم دانشگاه،تعطیلات بین ترم که امتحان ندارم بشینم کنار شومینه و نسکافه نوش جان بنمایم و رُمان بخونم!من درس خوندم و به هر زوری که بود دانشگاه قبول شدم.سال اولی که دانشگاه میرفتم،زمستونی که تعطیلات بین ترم اول و دوم بود،برف نیومد...تابستونش پشت حیاطمون یه دَکَلِ رایتل سبز شد و ما از اون خونه فرار کردیم...تعطیلاتِ بین دو ترمِ بعدشم ما توی این خونه بودیم و برف اومد ولی ما شومینه نداشتیم.پارسال هم برف نیومد،شومینه هم نداشتیم!ولی من استرس کنکور داشتم!و من احتمالا امسال هم این آرزوم برآورده نمیشه چون ...

پ.ن:البته نباید منکرِ این شد که یه وقتایی،یه آرزوهایی،یه خواسته هایی،جوری برآورده شدن که خودمم نفهمیدم چجوری و چطوری...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 109 ،

تو چی میدونی از اونی

که قصه اش

حرفِ مردم شد...

مربوط به عکس نوشت:خیانت خر است...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 104 ،

پریشب شام مهمون داشتیم و من برای دسر،کرم انبه درست کردم.البته توی مواد مورد نیاز،انبه نداشتیم که باید می بود ولی من اضافه نکردم.قبلا که میوه ی انبه رو هم توش ریخته بودم خیلی خوشمزه تر بود ولی اینم بد نشد.حالا میگم چجوری درستش کردم: :)

مواد مورد نیاز رو میتونیم توی این عکس ببینیم که البته باید یه انبه ی درشت رو همرنده کنیم و لِه کنیم و بهش اضافه کنیم {کلیک} . ابتدا شیر رو میذاریم وِلَرم بشه(توجه داشته باشیم ولرم نه گرم)بعد خامه رو توش حل میکنیم،بعد بستنی انبه رو که توی آب انبه حل کرده بودیم رو توش میریزیم بعد پودر ژله رو که به روش بن ماری حلیده بودیم و گذاشتیم سرد بشه ولرم بشه رو توش میریزیم بعد اگه انبه ی لِهیده داشتیم توش میریزیم خلاصه هی توش میریزیم و مخلوطمون رو میریزیم توی قالب که میشه این مراحل {کلیک} و بعدم یه بشقاب میاریم خیسش میکنیم،اینمون رو توش برمیگردونیم و میذاریم سره سفره مهمونا بخورن (من خودم در کل ژله خور نیستم)




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 108 ،

امروز صبح که دراتاقم رو تختم از خواب بیدار شدم و نور خورشید از پنجره توی اتاق افتاده بود رو دیدم،یاد یه حس شیرین افتادم...بچه که بودم خونه ی مادربزرگ،حیاطش نه باغچه داشت نه درخت نه حوض...فقط یه چاه آب توش بود با یه چرخِ چاه که غروبا ازش آب میکشیدن و حیاطِ نه چندان بزرگ خونه رو باهاش خنک میکردن و توی حیاط مینشستیم...یاد بچگی هام افتادم وقتی که کوچیک بودم 5-6 ساله،وقتی شب پدری میگفت بریم دیگه و من پاهامو میکوبیدم زمین و میگفتم من میخوام شب اینجا بمونم پدربزرگ با تحکم میگفت بذارش...!و مامانمم که میدونست من تنهایی چه آتیشی میسوزونم پیشم می موند.شب که تا نزدیکای صبح بیدار می موندیم و توی رختخواب شیطنت میکردم و مامان و دادا و خاله رو میچزوندم و آخرشم رو سرِ مامان خوابم میبرد!صبحِ زود پدربزرگ میرفت و نون سنگک تازه میخرید و من با صدای بسته شدنِ در از خواب میپریدم و مینشستم وسطِ درِ آشپزخونه و کارای دادا رو دید میزدم...بعدم تا بقیه بیدار بشن دادا سماور رو میاورد توی ایوان و وسایل صبحانه رو حاضر میکرد و قبل از همه صبحانه ی منو میداد...حس و حال و اون قدیمی بودن رو هرگز فراموش نمیکنم. هیچوقت اون حس یادم نمیره.یه دختر کوچولو پای سماور منتظر لقمه ی نون پنیری که دادا قرار بود دهنش بذاره با چای شیرین.خونه ی مادربزرگ باید سماور داشته باشه.نباید میز ناهارخوری داشته باشه.باید مادربزرگش موهاش بلند و فرفری باشه و دوتایی ببافتش و باید توی خونه دامن و روسری بپوشه و لباساش گل گلی باشه.باید برای نوه اش لقمه های کوچولو کوچولو بگیره که تو دهنش جا بشه و حتی چایی رو هم خودش با نلبکیای گلسرخی بده بخوره.حس و حال اول صبح های خونه ی مادربزرگ نباید از یاد هیچ نوه ای بره...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 185 ،

در حال تایپ جزوه برای عزیز دل هستم و در رژیم هم به سر میبرم و قند نمیخورم ولی عاشق چای هستم.حالا چیکار کنم؟اممممم... بهترین گزینه خوردن لواشک فافا هستش با چایی!!!{کلیک}

□اصلا فکرشم نمیکردم تایپ جزوه ی ریاضی اینقدر سخت باشه...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 129 ،

یه وقتایی هست که تنهایی،تو یه محیط باز و هیچکس پیشت نیست؛نسبت به بقیه وقتا صبح زودتریه!هوا یکم خنکه،یکم که چه عرض کنم!سرده!زمستونه!اون وقتا،دلت میخواد تو همون آرامشی که داری،با همون داشته هایی که در لحظه ازشون راضی هستی،زمان متوقف بشه...ولی نمیشه اون لحظه ها میگذرن،بعدش یه اتفاقایی می افته که باعث میشه یه سری ازون چیزا رو از دست بدی،آرامشت،چیزی که برات از همه با ارزش تر بوده و خیلی چیزای دیگه...توی اون لحظه تو نتونستی زمان رو نگه داری، ولی تونستی گوشیتو از جیبت دراری و با انداختن یه عکس،اون لحظه رو تو رم موبایلت سیو کنی...منم اون روز تنها کاری که ازم براومد همین کار بود؛اینکه یه صحنه از اون لحظات آروم رو سیو کنم... اون لحظه ابرا خیلی پایین بودن و من حس میکردم به آسمون نزدیکترم.حالا اما اون لحظه گذشته و من دوتا از مهمترین چیزای زندگیمو با دستای خودم از بین بردم...ولی هنوزم که هنوزه آسمون همون آسمونه و من میدونم که میتونم دوباره به اون نقطه برگردم.بالاخره برای به دست آوردن هر تجربه ای،باید یه بهایی رو پرداخت کنی...


بعضی وقتا برای آروم کردن خودمون فقط میتونیم از فرداها حرف بزنیم...

فرداهایی که هنوز نیومدن و معلومم نیست که میان...!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 96 ،

یه چند روزی نبودم و تنها دلیلشم این بود که تایپ میکردم و خدا رو شکر که سرم بالاخره بعده چندی به یه کاری به جز درس خوندن گرم بود.خوبه اگه بذارنم...حالا بگذریم...از این روزها بگم؛یکشنبه عروسیِ آقا جاباده(آقا جواد)زن اولش بنا به دلایل مگو مهریه اش رو هم بخشید و فرار رو بر قرار ترجیح داد و رفت و با اینکه من دختر دایی آقا جاوات هستم،حق رو به سمیه ی بینوا میدم و وقتی خودم رو جای اون میذارم،فشار خونم بالا میره و تاحدی حالم بد میشه که...خدا به روزِ هیچکس حالِ اونو نیاره!حق،داشت...ما آدما عادت کردیم تا کسی خلاف عقیدمون چیزی میگه یه مهر دیوونه یا اُمُّل یا بچه وضع میکوبیم به پیشونیش و سعی میکنیم بگیم فقط و فقط حق با ماست...ولی هیچکس نگفت اون دختر بعد از رفتنش چی ممکنه به سرش بیاد یا عمه خانم از خدا بترس...تو خودت دوتا دختر داری تا این پایه آینده ی دوتا دختر رو تباه کردی...من نمیدونم خدا چرا سکوت کرده؟!بعضی وقتا واقعاً از دست خدا حرصم میگیره و اینجاهاست که پناه میبرم به اونی که نمیگم اسمشو،میخوام فقط خودم صداش کنم(بس که حسودم!)بیخیال!به من چه اصن!کسی که به حرف من گوش نمیده!یه یک ماهی است که دست به ابروهام نزدم و میخوام برم یه آرایشگاه موند بالا و شیک و باکلاس بدم برام حالتش بده.این عکسا رو هم خودم،دقت کنین که خودم کنار هم چیدمااااااااا {کلیک} میخوام نشون خانوم آرایشگر بدم بگم ببین کدومش بهم میاد!بعد مطمئن باشین بهتون میگم کدوم اجرایی شد رو صورتم!وَ َ َ ََ َدیگه اینکه این روزا کلاً یه استرس بد و وحشتناکی دارم!خیلی از نتیجه ی کنکور میترسم.همش میترسم که یه شهر عجیب و غریب قبول بشم با اون انتخاب رشته ای که کردم(البته انتخاب رشته و انتخاب رشته کننده که حرف نداشتن!رتبه ی من شاهکاری بود برای خودش!)و ثبت نام و کارای اداری تو شهر غریب من رو واقعاً میترسونه... .دیگر اینکه سرفه های خشک امانم را بریده اند!یه جوری سرفه مکنم خودمم تا یه ساعت به فکر فرو میرم و توی افق محو میشم که واحیرتا! چه سرفه ای بود!چطور حقلم هم نیومد؟!و دیگر اینکه...دیگر هیچی!چقدر روزهام کسل کننده شدن!شدیداً منتظرم که دوباره دانشجو بشم!دیگر اینکه جناب برادر خیلی پرخاشگر شده و منم اصلا نمیدونم با یه پسر نوجوان تو سن بلوغ چجوری باید رفتار کنم که برادر عزیز و اعصاب خردکنم رو از خودم فراری نکنم...دیروز پدر و مامان رفتن بیرون و یه دوری زدن و وقتی برگشتن دوتا گلدان به چه خوشگلی دستشون بود که یکیش فلفل تزیینیه و اون یکی هم کاکتوس کوچولو(دقت کنید کاکتوسش اسمش کاکتوس کوچولویه!)فلفل رو خیلی دوست دارم.امیر یه گلدون ازش داشت که توی یه بوته اش 4 رنگ فلفل بود؛نارنجی،زرد،قرمز و سبز.واقعا محشره...من عاشق گل و گیاهم

پ.ن1:امروز از شبکه ی فکر کنم سه سیما!یه فیلم هندی داد که به سرِ جدَّم قسم میخورم ننشستم فیلمو ببینم!فقط دوتا از دیالوگای پدرِ فیلم که به گوشم رسید واقعا جالب بود برام که برای شما هم مینویسم باشد که رستگار شوید...

+آب هرچقدرم کثیف باشه،برای خاموش کردن آتیش کافیه.

+مهم نیست روی مشکی چه رنگی بزنی؛رنگ سیاهش همیشه باقی می مونه...

[دیالوگ فیلم "من رئیس هستم"]

پ.ن2:واقعاً تعجب میکنم که چرا وقتی که یه پسر تمام دین و دنیاش پدرشه،حتی به بچه ها و زنم ترجیحش میده،اون پدر،تنها پسریش رو که بی حرمت میکنه،همون پسرِ بزرگشه...؟!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 105 ،

چشم وا کردم از تو بنویسم

لای در باز و باد می آمد

از مسیری که رفته بودی داشت،

موجی از انجماد می آمد

مفت هم بوسه ای نمی ارزد

وای از این عشق های دوزاری

هی فرار از تو،سوی خود رفتن

آخ از این مردهای اجباری

دل به دریای هرچه بادا باد

قایقم را به بادها دادم

ناگزیر از گریز از ماندن

توی شیبِ مسیر افتادم

بادبان پاره،عرشه بی سکّان

قایقم رفت و قبلِ ساحل مُرد

پیکرش داشت وقتِ جان کندن

روی گِلها تِلوتِلو میخورد

لاشه ی بادکرده ای بودم

آمد از روبه رو ولی نشناخت

صورتی را که دوستش میداشت

چهره چرخاند و تف زمین انداخت

خاطرت هست روزگارم را؟

جایگاهِ مقدّسی بودم

وزنِ یک عشق روی دوشم بود

من برای خودم کسی بودم

من برای خودم کسی هستم

دور و بر خُرده عشق هم کم نیست

آن که دل از تو برد،هر کس هست،

بندِ انگشتِ کوچکم هم نیست

خواب دیدم که شعر و شاعر را

هر دو را در عذاب می خواهی

از تعابیرِ خواب ها پیداست،

خانه ام را خراب می خواهی!

خانه ام را خراب می خواهی؟

دست در دست دیگری برگرد.

دست در دست دیگری برگرد،

خانه ام را خراب خواهی کرد!

با دعاهای پشت در پشتم،

باید این درد مختصر می شد

حرف ها را به کوه می گفتم،

قلبش از موم نرم تر می شد

نقشِ یک مردِ مُرده در فالت

توی فنجانِ مانده بر میزم

خط بکش دورِ مردِ دیگر را،

قهوه ات را دوباره می ریزم

دردسرهای ما تفاوت داشت

من سرم گرمِ پای بستن بود

نقشه ها می کشید چشمانت

چشم ها،چشمِ دل شکستن بود

رفته ای،کوله پشتی ات هم نیست

رفتی اما اتاق پا برجاست

گیرم از یادِ هر دو مان هم رفت،

خاطراتِ چراغ،پا برجاست.

{علیرضا آذر}

photo by sara-m71




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 106 ،

آغوشت را باز کن

جهان برای گم شدن،

خیلی کوچک است...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 108 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2598
  • بازدید امروز :2
  • بازدید دیروز : 0
  • بازدید این هفته : 4
  • بازدید این ماه : 77
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه